تا میتوانی ظلم کن
صفا و صلح ويکرنگي در اين عالم قديمي شد
نشد گرد همه،عالم وملک جمع قديمي شد
نياور بر زبان نام وفا از گرد آن بگذر
توقع از رفيق و مونس و همدم هم قديمي شد
به جاي گريه و ماتم در سوگ عزيزان تو شادي کن
که تشريفات عزا وگريه و ماتم هم قديمي شد
به گرد شهري ميگردي تا پيدا کني آدم
به جان حضرت آدم که آدم هم قديمي شد
بخندان دوست تا فرصت تورا باقيست
همي ترسم که بيني خنده هم کم کم قديمي شد
![]()
ما رو از دعای خیرتون بی نسیب نزارین ![]()
امروز یه ماجرایه واقعی که به صورت شعر در اومده واستون میزارم
ماجرا از این قرار بوده که یه آقا پسری عاشقه یه دختره میشه ولی از قضا این آقا خیلی خجالتی بوده . سال ها هواسش به معشوقش بود و همیشه دنبالش بود ، بدونه اینکه اون دختراطلاع داشته باشه .
خلاصه یکی از روزای خدا پسر طبق معمول از دور به دنبال دختر میره که کسی مزاحمش نشه
تا اینکه اون روز میبینه یه پسره مزاحمه دختره شده
کلی عصبانی میشه میره با پسره درگیر میشه ولی بازم از بخت بد
برای خوندن ادامه ی ماجرا و شعر بی نظیرش به ادامه مطلب برین
رفاقت
اینست رسمه وفا ، نیست کرد او که هستیم را ساخت و فنا کرد رسم رفاقت را
هستی را ، رفاقت کرد آباد رفاقت را کشت او که دربر مسعود بود همچو خدا
باشد که بدانید خلق خدا زمانه نه آن است که رنگ پلیدی کشد به رخسار پاکش
لعنت خدا به او که مرا این چنین کرد که بیزار گردم از هرکه مرا فرا خواند رفیقش
نمی مانم که با ماندنم به یاد آری اسم مسعود را...
آزرده خاطر گردی از آن چه مرا از تو کرد جدا .
تقدیم به تو که
روزگاری را بی تو سربلند سر کردم
چو با توسر کردم هستیم را فنا کردم
واقا بعضیا فکر میکنن که زمونه عوض میشه ولی اشتباه ، اونی که عوض میشه آدما هستن
اونای که همیشه بهت میگن تو بهترینی تو عزیز ترینی فقط از روی احساس حرف میزنن
به نظر من هر کس بهت گفت دوست داره دروغ میگه .
اونی که از ته دل دوست داشته باشه بهت ثابت میکنه که دوست داره .
شعر البته اگه بشه بهش گفت شعر : مسعود شرفی
خوش باشید.
سلام به تمام دوستان و بازدید کنندگان عزیز
می خواستم یه سوال از از این شعر طرح کنم .
به نظر شما ...
حرفهای این شاعر کفر یا کفر نیست ؟ خوشحال میشم نظرات شما رو راجع به این شعر و سوال بدونم
در پتاه حق حق کسیرو پایمال نکنید .
خداوندا
خدا وندا...!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
از اينجا از آنجا بودنت !
خداوندا...!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي ... نمي گويي؟
خداوندا...
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي ... نمي گويي؟
خدا وندا....
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي ... نمي گويي؟
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را... !
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد
نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد
نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد...
اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي
و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است.
خدا پوچ است.
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي ... !!!
عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا...
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا...
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را...
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی
کرد
ولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ...!
( بر سنگ مزار )
الا ، ای رهگر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زور
کجا می خواستم مردن حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
سلام یه شعر واستون گذاشتم که خدا بیامُرز هایده خوندش
از مدیر وبلاگ دوست خوبم هادی خان خواهش میکنم شعرو واستون بزاره برای دانلود
از دوستان عزیز معزرت می خوام من نمیتونم زیاد بیام اگه بودم شعرای خوبی واستون میزاشتم
خوش و خرم باشید . مسعود شرفی .
خدایا خدایا خدایا توی دنیای بزرگی پوسیدیم که
می خواستیم می خواستیم می خواستیم مثل این روز نبینیم که دیدیم که
ناز اون بلای اون حسرت به دل عذاب عالم
هرچی باید همه بکشیدن ما کشیدیم که
زندگی میگن بقای زنده هاست اما خدایا
بسکه ما دنبله زندگی دویدیم بریدیم که
وای بر ما وای بر ما خبر از لحظ ی پرواز نداشتیم
تا می خواستیم لب معشوق ببوسیم پریدیم که
( زندگی قصه ی تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم )
چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت
دنباله حق امروز و فردا گذشت
دل میگه باز فردا رو از نو بساز
ای دل غافل دیگه از ماگذشت
امید وارم آقایون خوششون بیاد
خانوما هم زیاد ناراحت نشن منظور خاصی نداشتم
منتظر شعرای بعدی من باشید مخلص بازدید کنندها مسعود شرفی
موفق باشید
در عجبم از این شور شوق فتنه خواهی در آن
حیله گری و بد دلی بی رحمیشان
افکار پلیدشان را گر به انجام رسانند
وای به حال مرد ، خدا از شر زن برهانش
غمگین و بد خو مشو از حقیقت تلخ ما
روی صحبتم با تو نبود مهربان، با او که مرا رنجاند
شعر : مسعود شرفی
فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست
كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست
پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست
اين اشك ديده ي من و خون دل شماست
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
آن پادشا كه مال رعيت خورد، گداست
تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست
روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم
آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست
نزديك رفت پيرزني گوژپشت و گفت
ما را به رخت و چوب شباني فريفته است
آن پارسا كه ده خرد و ملك، رهزن است
بر قطره سرشك يتيمان نظاره كن
پروين، به كجروان سخن از راستي چه سود
كو آن چنان كسي كه نرنجد ز حرف راست
( * سوز و ساز * )
یک بحر ... سرشک بودم و عمری سوز
افسرده و پیر می شدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو همرزم شدم
سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز
سلام
شعر از این خوشکل تر نخوندم تا به حال !
خیلی جالبه ، سعی کنید بخونیدش
( * گفتگو * )
گفتم :ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت ؟
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ، که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند .
تا می توانی ظلم کن
صفا و صلح ويکرنگي در اين عالم قديمي شد
نشد گرد همه،عالم وملک جمع قديمي شد
نياور بر زبان نام وفا از گرد آن بگذر
توقع از رفيق و مونس و همدم هم قديمي شد
به جاي گريه و ماتم در سوگ عزيزان تو شادي کن
که تشريفات عزا وگريه و ماتم هم قديمي شد
به گرد شهري ميگردي تا پيدا کني آدم
به جان حضرت آدم که آدم هم قديمي شد
بخندان دوست تا فرصت تورا باقيست
همي ترسم که بيني خنده هم کم کم قديمي شد
:: Free DVD Burner 3.0
:: Add-Remove
:: Opera 10 (Alpha)
:: غیر فعال کردن صدای بوق کیس
:: Stand By یا Hibernate ؟
:: آشنایی با برخي از زبانهاي اسكريپتي
:: حافظه را از DLL ها خالي كنيد.
:: آهنگ جدید گروه صنعت رپ آبادان به نام خیابونا
:: شروع به کار
:: مطالبی در مورد موبایل سيستم عامل سخت افزار و نرم افزار
:: خاموش کردن کامپیوتر در یک زمان معین توسط ویندوز XP
:: دکمه ای برای پرینت صفحه سایت شما
:: تا میتوانی ظلم کن
:: تغییر رنگ پیوند ها :
:: New Folder





